X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389
توسط: sina

هبیجه......

هبیجه......

رفته بودیم خونه یکی از فامیلامون که اسم دخترش خدیجه بود. پرسیدیم خدیجه کجاست؟ گفتن: حمام. در همین لحظه یه علامت سوال گنده تو ذهن الهه ایجاد شد که خدیجه چیه؟ 

دقیقه ای یکبارالهه اسم همه رو صدا میکرد و میگفت: مامان٬خاله٬مامان جون٬باباجون٬ هبیجه کوش؟ 

 

بغلش کردم و بردمش پشت در حمام و گفتم: خاله٬خدیجه اینجاست میخای بری پیششش؟ الهه هم نه گذاشت نه برداشت. گفت:وووویییی هبیجه متسم(میترسم).و محکم منو بغل کرده بود. 

 

کلی بهش خندیدم. کاش میشد ذهن بچه ها رو خوند . کاش میدونستم چه تصوری از خدیجه داره که ترسناکم هست؟

نظرات (3)
انتظار
یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:09 ق.ظ
سلام دوست عزیز
بلاگتو رو نتونستم کامل ببینم اما امیدوارم به من سر بزنید.
فروشگاه انواع نرم افار,مستند,فیلم,آموزش زبان و ...
اگه محصولی رو سفارش دادی حتما تو قسمت تکمیل خرید در قسمت>>پیام شما<<< آدرس وبلاگتو برام بزار تا برات هدیه ارسال کنم
امتیاز: 0 0
axfa.net
یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:47 ق.ظ
weblog jalebi dari golam
inam site mane va pore aks
montazere nazaret hastam
site mano ham link koni lotfe bozorgi kardi
امتیاز: 0 0
هستی
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:19 ب.ظ
خب این که کاری نداره صبر میکنیم بزرگ که شد ازش میپرسیم چطوره؟
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد